یار دیرین

بسوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد.
کسی غیر از غم دیرین بیاد ما نمی افتد.
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم.

نگاه من بچشم آن سهی بالا نمی افتد.

بپای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم.

که می افتد بخاکم سایهء گل یا نمی افتد.

رود هر ذرهء خاکم بسوئی با پریروئی.

غبار من بصحرای طلب از پا نمی افتد.

نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن.

رهی دامان این دولت بدست ما نمی افتد.

/ 0 نظر / 30 بازدید