هرچه طلب میکنی از خویش کن

پیر تهی کیسه بی خانه ای
داشت مکان، در دل ویرانه ای
روز، به دریوزگی از بخت شوم
شام، به ویرانه درون همچو بوم
گنج زری بود در آن خاکدان
چون پری از دیده مردم نهان
پای گدا بر سر آن گنج بود
لیک ز غفلت به غم و رنج بود
گنج صفت، خانه به ویرانه داشت
غافل از آن گنج که در خانه داشت
عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
مرد گدا مرد و نهان ماند گنج
 
ای شده نالان ز غم و رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟
گنج تو باشد، دل آگاه تو
گوهر تو، اشک سحرگاه تو
مایه امید، مدان غیر را
کعبه حاجات، مخوان دیر را
غیر ز دلخواه تو، آگاه نیست
ز آنکه دلی را بدلی راه نیست
خواهش مرهم، ز دل ریش کن
هرچه طلب میکنی از خویش کن.
رهی معیری
/ 0 نظر / 35 بازدید