بر بال گریز.

در دشتهای دور

آنجا که جر نهال رهائی نرسته است

_یک چند سر کنم!

تا چند شمع محفل مردمان شدن

تا کی بساز شعر

افسانه ساز خاطرۀ این و آن شدن

تا کی خموش ماندن و بیهوده زیستن؟

با خنده لب گشودن و پنهان گریستن؟

اینجا  کسی به قصۀ من نیست آشنا

اینجا نرسته بوتۀ عشقی بجز ریا

اینجا به شعر و شور و جنون طعنه می زنند.!

آوراگان گمشده در وادی خطا,

هرگز بر آستان خدا ره نمی برند.

اینجا سرود مهر

ناساز نغمه ای است ملال آور و تباه

اینجا کسی نگفته بجز قصۀ گناه

آه ای خدا, دیار وفا پیشگان کجاست؟

 سوداگران عشق و جنون را مکان کجاست؟

این آسمان نیلی اندوهبار را

آخر فروغ مهر و مه و کهکشان کجاست؟

آه ای خدای خوب!

ای آخرین پناه !

من خسته پا, ز وادی  پر سنگلاخ ننگ

تا آستان معبد پرهیز آمدم

درهای زنگ خوردۀ محراب مهر را

 

بگشا به روی من!

بگذار گوش من,

یکبار با سرود سروش آشنا شود

وین نغمه های عمر مرا رهنما شود

دگر دلم ز رنگ و ریا خسته شد خدا!

 

اما خدای من

آیا به روی خاک

 جائی هنوز مانده ز زنگار کینه پاک؛

جائی بجای مانده که آنجا

خدا خداست؟

جائی ز دست سلطه ابلیس بر کنار

آیا هنوز بال گریزی مرا بجاست؟

قطعه شعری زیبا از : لعبت والا

/ 0 نظر / 24 بازدید