کوهستان

یکی از حکما, پسر را نهی کرد از بسیار خوردن؛که سیری مردم را رنجور کند. گفت:ای پدر,گرسنگی خلق را بکشد.نشنیدۀ؟ که ظریفان گفته اند.به سیری مردن به که گرسنگی بردن.!گفت:اندازه نگهدار. کُلُوا و اُشرِِبوا و لا تُسرفوا.

نه چندان بخور کز دهانت بر آید   نه چندان که از ضعف جانت برآید

با آنکه در وجود طعامست حظّ نفس   رنج آورد طعام که بیش از قدر بود

گر گلشکر خوری بتکلّف زیان کند         ور نان خشک دیر خوری گلشکر بود.

   ----------------------------------------

مکن گر مردمی بسیار خواری            که سگ زین می کشد بسیار خواری

[ یکشنبه ۱۳٩٢/٥/۱۳ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ فروود ]

یکی را شنیدم از پیران مربی, که مریدی را همی گفت: ای پسر چندانکه تعلق خاطر آدمیزاده به روزیست اگر بروزی ده بودی به مقام از ملائکه در گذشتی.

فراموشت  نکرد  ایزد  در آن حال       که بودی  نطفۀ   مدفون    مدهوش

روانت داد و طبع و عقل و  اداراک       جمال و نطق و رای و فکرت و هوش

ده  انگشتت  مرتب  کرد  بر  کف        دو  بازویت مرکب  ساخت  بر  دوش

کنون  پنداری  ای  ناچیز  همت         که  خواهد  کردنت  روزی  فراموش

[ پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٥ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ فروود ]

دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی , یکی ضعیف بود که بهر دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی .قضا را بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند. هر دو را به خانه‌ای کردند , و درش به گل بر آوردند , بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند در بگشادند قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۳ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ فروود ]

 حکایت

 مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم. ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن ,‌تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهریره را به لقمه‌ای ننواختی و سگ اصحاب کهف را استخوانی نینداختی. فی الجمله خانه ی او را کس ندیدی در گشاده و سفره او را سرگشاده.

درویش بجز بوی طعامش نشنیدی    مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدی


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٢۸ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فروود ]

   گلستان  سعدی  باب چهارم در فواید خاموشی

 خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی , گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان اوست یا آیت اِنَّ انکر الاصوات :در شأن او.

مردمان قریه بعلت جاهی که داشت بلیِتش می کشیدند و اذیتش  مصلحت نمی دیدند. تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت ,باری به پرسیدن او آمده بود. گفت: تو را خوابی دیده ام، خیر باد. گفتا چه دیده ای؟ گفت: چنان دیدم که تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت.

خطیب اندرین لختی بیندیشید! و گفت: این مبارک خواب است ,که دیدی! که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی، معلوم شد که آواز ناخوش دارم. و خلق از بلند خواندن من در رنج، توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.

از صحبت دوستی برنجم         کاخلاق بدم حسن نماید

عیبم  هنر  و کمال  بیند          خارم  گل و یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم ناپاک      تا  عیب مرا  به من  نماید

*******

هر آن کس که عیبش نگویند پیش      هنر داند از جاهلی عیب خویش

نعیب: صدا بانگ زاغ و کلاغ  _ غراب البین : زاغ ( اسم ) زاغ سرخ پا و سرخ منقار : خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی گفتی تعیب غراب البین در پرده الحان اوست .توضیح عرب مشاهده این پرنده را شوم و موجب جدایی یاران و خویشاوندان میدانسته .زاغ سرخ پا و سرخ منقار زاغی است باریکتر و دراز تر از زاغ پیسه با منقار و پاهای سرخ برنگ مرجان و آن دانه خوار حلال گوشت باشد و عرب بانگ آنرا شوم داند و نشانه فراق و جدائی شمارد   _  الحان: آواز .


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٢ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فروود ]

حکیمی را پرسیدند ؛ چندین درخت نامور که خدای عزّ وجلّ آفریده است و برومند , هیچ یک را آزاد نخوانده اند مگر سرو را که ثمره ندارد. گوئی درین چه حکمت است ؟ گفت : هر یکی را دخلی معیّن است و وقتی معلوم. که گاهی به وجود آن تازه اند و گاهی به عدم آن پژمرده. و سرو را ازین نیست , و همه وقتی خوشست و این است صفت آزادگان.

بر آنچه می گذرد دل منه که دجله بسی   پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت زدست بر آید چونخل  باش کریم         ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

                                                     گلستان سعدی , باب هشتم:در آداب صحبت

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱/٢۸ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ فروود ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
پيوندهای روزانه