کوهستان

 خیره آن دیده که آبش نبرد آتش عشق     تیره آن دل که درو نور محبت نبود.

از چهره های یخی و  نگاههای سرد و دلهای سنگین و فسرده که ترا می بینند و انگار ندیده اند و می گذرند به پوچی افکار موهوم . نه شور و حال و وجدی دارند و نه گرما  و روشنی و حرارتی , نه از صوت و نوایی لذت می برند و نه حرف و سخنی آنها را متاثر می کند.زندگی یک نواخت و چشمان بی فروغ ! نه که ,؛ : نمی بینند ! بلکه نگاهشان ترا می راند.

می گذری و می روی به کجا ؟ بر فراز بلندیهای عشق و ره و قله ترا می خواند. میروم تا بی نهایت .........

آقای فریبرز مهدی منش از اراک و آقای نادری از همدان در برگشت از قله یخچال


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٢ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ فروود ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
پيوندهای روزانه