کوهستان

جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید. کسی گفت فلان بازرگان نوشدارو دارد ؛ اگر بخواهی,باشد که دریغ ندارد. گویند: آن بازرگان به بخل معروف بود.

جوانمرد گفت: اگر خواهم , دارو دهد یا ندهد, و گر دهد ! منفعت کند یا نکند ؛ باری خواستن ازو , زهر کشنده است . و حکیمان گفته‌اند: آب حیات اگر فروشند! فی‌المثل به آب روی ؛ دانا نخرد . که مردن به علت ، به از زندگانی به مذلت.

اگر حنظل خوری از دست خوشخوی      به از شیرینی از دست ترش روی

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ فروود ]

یکی را شنیدم از پیران مربی, که مریدی را همی گفت: ای پسر چندانکه تعلق خاطر آدمیزاده به روزیست اگر بروزی ده بودی به مقام از ملائکه در گذشتی.

فراموشت  نکرد  ایزد  در آن حال       که بودی  نطفۀ   مدفون    مدهوش

روانت داد و طبع و عقل و  اداراک       جمال و نطق و رای و فکرت و هوش

ده  انگشتت  مرتب  کرد  بر  کف        دو  بازویت مرکب  ساخت  بر  دوش

کنون  پنداری  ای  ناچیز  همت         که  خواهد  کردنت  روزی  فراموش

[ پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٥ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ فروود ]

 حکایت

 مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم. ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن ,‌تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهریره را به لقمه‌ای ننواختی و سگ اصحاب کهف را استخوانی نینداختی. فی الجمله خانه ی او را کس ندیدی در گشاده و سفره او را سرگشاده.

درویش بجز بوی طعامش نشنیدی    مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدی


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٢۸ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فروود ]

   گلستان  سعدی  باب چهارم در فواید خاموشی

 خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی , گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان اوست یا آیت اِنَّ انکر الاصوات :در شأن او.

مردمان قریه بعلت جاهی که داشت بلیِتش می کشیدند و اذیتش  مصلحت نمی دیدند. تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت ,باری به پرسیدن او آمده بود. گفت: تو را خوابی دیده ام، خیر باد. گفتا چه دیده ای؟ گفت: چنان دیدم که تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت.

خطیب اندرین لختی بیندیشید! و گفت: این مبارک خواب است ,که دیدی! که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی، معلوم شد که آواز ناخوش دارم. و خلق از بلند خواندن من در رنج، توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.

از صحبت دوستی برنجم         کاخلاق بدم حسن نماید

عیبم  هنر  و کمال  بیند          خارم  گل و یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم ناپاک      تا  عیب مرا  به من  نماید

*******

هر آن کس که عیبش نگویند پیش      هنر داند از جاهلی عیب خویش

نعیب: صدا بانگ زاغ و کلاغ  _ غراب البین : زاغ ( اسم ) زاغ سرخ پا و سرخ منقار : خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی گفتی تعیب غراب البین در پرده الحان اوست .توضیح عرب مشاهده این پرنده را شوم و موجب جدایی یاران و خویشاوندان میدانسته .زاغ سرخ پا و سرخ منقار زاغی است باریکتر و دراز تر از زاغ پیسه با منقار و پاهای سرخ برنگ مرجان و آن دانه خوار حلال گوشت باشد و عرب بانگ آنرا شوم داند و نشانه فراق و جدائی شمارد   _  الحان: آواز .


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٢ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فروود ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
پيوندهای روزانه