کوهستان

فراز و نشیب زندگی, تلاطم و ناملایمات روزگار؛جزء لایتفک امور دنیوی است.و از آن گریز و گزیری نیست.و با تعقل و خردورزی, می توان بر همۀ مشگلات فائق آمد.لیکن نارسائیهای عارضی و بروز زمینه های نامتوازن, شرایط  مساعد را به گونه ای برای برخی گروههای اجتماعی مهیا می سازد ,که فعالیت آنان موجب ضرر و زیان و گرفتاری آحاد جامعه می گردد.و این مسئله از دردناکترین پدبده های روزمره فعلی است.که  باعث بحران روحی رفتاری در دیگران میشود و اکنون این درد مشترک همۀ ما محسوب میشود. که انگار چون  یاران اصحاب کهف پس از دیر زمانی از خوابی بس طولانی و سنگین برخاسته ایم.و پذیرش و توجیه این آشفته بازار برایمان دشوار و باور کردنی نیست. و از بیم آینده مشوش و تیره مضطرب و نگرانیم . و چون بندیان خویش را به باور عامیانه در زیر حکم می پنداریم.

و هر که را نیز به فکر خود , و مشگلات خویش می بینیم ! نه فریادرس و مددکاری که دست افتادگان گیرد ! و بر پریشانی و درماندگی آنان رحمت آورد. و آنان را از بند بلای هرزه پویان, و سنگ اندازی طفلان کوی و برزن برهاند.

 گنجینۀ فاخر ادبیات کلاسیک  پارسی و فرهنگ غنی ایران زمین در متون کهن در تمامی زمینه ها مطالبی رسا و حکمت آموز دارد.و در اینجا با اقبال به فرازی از سفر نامه حکیم, ناصر خسرو قبادیانی مروزی؛ کمی پیرامون خویش و روزگار خود بیندیشیم. 

چون به آنجا رسیدیم , از برهنگی و عاجزی,به دیوانگان ماننده بودیم.و سه ماه بود موی سر باز نکرده بودیم١.

نشانی از شگفتیهای روزگار , و خواستم که به گرمابه روم ,باشد که گرم شوم, که هوا سرد بود و جامه نبود. و من و برادرم هر یک به لنگی کهنه پوشیده بودیم,و پلاس پاره ای در پشت بسته_ از سرما. گفتم: اکنون ما را در حمام که گذارد؟خرجینکی بود_ که کتاب در آن می نهادم_ بفروختم,و از بهای آن درمکی چند سیاه در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم, تا باشد که ما را دمکی زیادت تردر گرمابه بگذارد,که شوخ٢ از خود باز کنیم.چون آن درمکها پیش او نهادم, در ما نگریست,پنداشت که ما دیوانه ایم. گفت: بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون می آیند, و نگذاشت که ما به گرمابه به در رویم. ........


از انجا با خجالت بیرون آمدیم, و به شتاب برفتیم.کودکان بر در گرمابه بازی می کردند. پنداشتند که ما دیوانه گانیم : در پی ما افتادند و سنگ می انداختند و بانگ می زدند. ما به گوشه ای باز شدیم و به تعجب در کار دنیا می نگریستیم. و مکاری٣ از ما سی دینار مغربی می خواست. و هیچ چاره نداشتیم؛ جز آنکه وزیر ملک اهواز که او را ابوالفتوح علی بن احمد گفتندی, مردی بود و فضل داشت, از شعر و ادب,و هم کرمی تمام . به بصره آمده با ابناء و حاشیه  و آنجا مقام کرده, اما در شغلی نبود؛ پس مرا در آن حال  با مردی پارسی که هم از اهل فضل بود, اشنایی افتاده بود, و او را با وزیر صحبتی بودی و به هر وقت نزد او تردّد کردی, و این پارسی هم دست تنگ بود و وسعتی نداشت که حال مرا مرمتی کند, احوال مرا نزد وزیر باز گفت , وچون وزیر بشنید,مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد, که چنانکه هستی بر نشین و نزدیک من آی. من از بد حالی و برهنگی شرم داشتم و رفتن مناسب ندیدم. رقعه ای نوشتم و عذری خواستم و گفتم که بعد از این به خدمت رسم.

مناعت طبع ؛  و عرض من دو چیز بود :یکی بینوایی۴ ؛ دوم گفتم همانا او را تصور شود که مرا در فضل مرتبه ای است زیادت, تا چون به رقعۀ من اطلاع یابد, قیاس کند که مرا اهلیّت چیستت۴ , تا چون به خدمت او حاضر شوم خجالت نبرم .

در حال سی دینار فرستاد که این را به بهای تن جامه بدهید. از آن دو دست جامۀ نیکو ساختیم, و روز سیوم  به مجلس وزیر حاضر شدیم. مردی اهل و ادیب و فاضل و نیکو منظر و متواضع دیدم و متدین و خوش سخن. و چهار پسرداشت . مهترین, جوانی فصیح و ادیب و عاقل, و او را رئیس ابوعبدالله  احمد بن علی بن احمد گفتندی؛مردی  شاعر و دبیر بود و جوانی خردمند و پرهیزگار . ما را به نزدیک خویش باز گرفت, و از اول شعبان تا نیمۀ رمضان آنجا بودیم . و انچه آن اعرابی کٍَرای شتر بر ما داشت به سی دینار, هم این وزیر بفرمود تا بدو دادند. و مرا از آن رنج آزاد کردند.

خدای تبارک و تعالی, همۀ بندگان خود را از عذاب قرض و دَین,فرج دهاد, بحق الحق و اهله۵. و چون بخواستم رفت ما را به انعام و اکرام به راه دریا گسیل کرد, چنانکه در کرامت و فراغ به پارس رسیدیم از برکات آن آزاد مرد که خدای عَزٌو جَلِ|ۜ , از آزاد مردان خشنود باد! ..................................

و بعد از آنکه حال دنیاوی ما نیک شد بود  ,هر یک لباسی پوشیدیم روزی به در آن گرمابه شدیم که ما را در آنجا نگذاشتند. چون از در در رفتیم, گرمابه بان و هر که آنجا بودند,همه بر پای خاستند و بایستادند, چندانکه ما در حمام شدیم. و دلاک و قیم 6 در آمدند و خدمت کردند.و به وقتی که بیرون آمدیم هر که در مسلخ گرمابه بود همه بر پای خاسته بودند و نمی نشستند, تا ما جامه پوشیدیم و بیرون آمدیم.

در آن میان حمامی به یاری ,از آن خود می گوید: این جوانانند که فلان روز ما ایشان را در حمام نگذاشتیم . و گمان  بردند که ما ز بان ایشان ندانیم. من به زبان تازی گفتم که راست می گویی, ما آنیم که پلاس پاره , در پشت بسته بودیم , آن مرد خجل شد و عذرها خواست. و این هر دو حال در مدت بیست روز بود. و این بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدتی که از روزگار پیش آید,نباید نالید, و از فضل و رحمت آفریدگار,جل جلاله و عم نواله, ناامید نباید شد, که او, تعالی , رحیم است.

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فروود ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
پيوندهای روزانه