کوهستان

 قطعه ای ادبی  بس شیوا و رسا در بیان احساسات لطیف انسانی از کوه و کوهستان ,سنگ و صخره و طناب و ابزار,کوهنوردی و روابط عناصر انسانی با طبیعت و اجتماع ؛ و برداشتی رها و انتزاعی از چگونه بودن ما انسانها؛ و چگونه باید باشیم.  از استاد توانمند محمد باقر عیوضی؛  سرشار از ذوق و شور ادبی و احساسات پاک انسانی؛ که از دوستی و یگانگی و با هم بودن و همدلی اتحاد و بجا بودن سخن دارد.

سنگ صبور

من هم مثل شما غصٌه می خورم

از وضع و شیوه ای که رایج است

از سنگی که نادانی به چاه انداخت

از لایه اوزون, از این, از آن

از هالۀ دودی که بر آسمان آبی شهرمان سایه انداخته

از کیسه های پلاستیکی سیاه و سفید که در هوا پرواز می کنند

از قوطی های خالی کنسرو که محیط زیست و بهداشت کوهستان را به خطر انداخته اند

از پرتاب جان پناه

از قتل تک درخت 

ازکشیدن میخ های ثابت

از رۥل نابجا


از کوهروانی که کوهها را دور می زنند

 

از کوه نوردانی که از خود صعود نکرده  از همنوردانشان بالا می روند

از پوسیدگی طناب های کهنه که هنوز بر دوشند

از آمدن , نشستن, گوش دادن, رفتن

قهر نابجا

 از پوشاندن حقیقت , از کسوف

از حریم دوست, حرمت نگه نداشتن

از دیدن فیلترهای سیگار در حمایت گاهها

از بیگانگی با فرهنگ و اخلاق کوهنوردی

از خصلت پهلوانی که رنگ باخته

از حرمت انسان که ارزان فروخته می شود

آری من هم چون شما غصه می خورم

از سنگهای گرانیت در مسیر علم کوه

از چشمه امیر

از نبود درویش

از طبیعت رودبارک که سبز سبز بود

از پوکه های دماوند,که پوک پوک شدند

از تداوم از گذشت

از پیوند , پیوند دستها در علم چال

 از قرارگاه, از قرار

از تاراج , از حراج

دستها را در گوشۀ تاریک غار , در چشمه باید شست

از چه بگویم ؟

               از نمک خوردن , یا از نمکدان شکستن ؟

از کوهپایه ها که به وسیلۀ کفتارها , کنکاش و حفاری می شوند ؟

از تبلیغات دروغ ,

                     یا از امکانات محدود ؟

از رل کوبیده شده بر سر <تراورس هاری رست>

یا از علم کوه که علم است هنوز

از دماوند می گویم که اگر روزی سر باز کند گدازه هایش چه ها خواهند کرد

 

از مسیر ها می گویم:

از ( قدیمی ) که پاک می شود

 از (عنکبوت)که تارش در انتظار آلن است

از ( غیژ) که گوشها را می خراشد.

از (شاهد) که شاهدی است بر مدعا

از (سیمرغ) , ای مگس عرصۀ سیمرغ نه جولانگه توست

از (گذشت) , که با گذشت , آموت را درخود جای داد

از (سختون) که شد پل پیروزی

 از مرغ همسایه که غاز شد

از پناهگاه لجور می گویم : که همانند شنل با تبر به جانش  افتادند

 

 

قاصدک هان چه خبر آوردی؟

از کجا و ز که خبر اوردی؟

از دفتر یادبود جان پناه , یا از تابلوی شناسنامهء مسیرها

از لاشه ای به جا ماندۀ جان پناه, یا از مانگ هلات

از قبرستان مانگ هلات یا از زنده های مانگ هلات

از پناهگاه علم چال.....؟ که به کمی اندشه بود

یا از هوار در درهها

از برباد رفته ها , یا از کشتی شکستگان نانگا

از «شهریار» که پرواز کرد, یا از «حلاج» که بر دار شد؟

 

از دزدهای سر گردنه؟

یا از  عهد و پیمان شکستها ؟

از «محمد داوودی» گلی که پر پر شد؟

یا از نای نی ؟

از انگیزه  صعودها بگویم

      که چه عبث انتخاب می شوند

از سبک های من در آوردی بگویم, یا از عدم شناخت؟

از دستان خالی بگویم , یا از زخمهای بجا مانده ؟

از ماهی فتاده به خشگی بگویم , یا از قمقمه های خالی

از درختان سوخته بگویم,

که روزگاری سر سبز و پر بار بودند

از خط جاده ها که به صحرا نوشته اند,می گویم, که یاران رفته با قلم پا نوشته اند

از حمایت  های میانی بجا مانده,

 از کار کاههای ثابت,

از گشایش مسیر, کروکی ,گزارش بر نامه...

از چه بگویم ؟ از تو بگویم؟ گفتم,

                                       

از او می گویم:

آنها که گل را خار می دانند

از آنهایی که از کنار درخت تناور طاق بستان می گذرند و کلاه افتابگیرشان را به رخ آن می کشند

از آنها که ما را دوست دارند

از آنهایی که بار را زمین گذاشتند و رفتند

از آنها که گفتند : نه

                       و آنهایی که گفتند : آری

از آنها که از دور , دستی بر آتش دارند

از آنهایی که هر روز به رنگی و هر دم به سبکی در می آیند

ار کوه نوردانی که هر روز به رنگی و سبکی در می آیند

از کوهنوردانی که می خواهند حرفه ای باشند و خود را به کارابینچه ای می فروشند.

از آنهایی که در رشته های دیگر ورزش شکست خورده , می خواهند کمبودهای خود را در این رشته پیدا کنند

از انها که از را ه نرسیده دم از «سُلو» می زنند

از آنهایی که صدای تنگی نفسهایشان در کوهپایه ها به گوش می رسد ولی به ارتفاعات بلند (هیمالیا) چشم دارند.!

از دوستداران طبیعت,

                           که تنها شاهد نابودی طبیعت هستند.

از آنهایی که همپا  و هم نفس و همنورد ما بودند ولی اکنون در قالب کت و شلوار ما را از یاد برده اند

باز هم بگویم ,

از درب پناهگاه و جان پناهها می گویم که غلط به بیرون باز می شوند.

از آرارات که دروازه ای صعود ها شد

از مسیر هایی که از گذشت , گذشتند

از پناهگاههایی که زمستان(بعلت نامناسب بودن محل )با سونداژ باید پیدایشان کرد,

یا از دیواره های مصنوعی که پا نگرفته با انگ دیواره های سنتی کوبیده می شوند.

از کلاهی که بجای کلاه کاسکت – که حافظ سرمان بود – بر سرمان گذاشتند

از آنهایی که دوران شاگردی را نگذرانده, استاد شدند

از گُل می گویم ,

              از گلهای اشکی که در خیابان ها به فروش می رسند

از حرکت می گویم:

ما زنده از آنیم که : آرام نگیریم       موجیم که آسودگی ما عدم ماست

به گواه عمل, به گواه نشان, به گواه حمایت میانی های به جا مانده

به گواه همۀ آن چیزهایی که داشته ایم و از دست داده ایم

به گواه اثر , به گواه دستها و پاهای زخمی

       به گواه پوست , گوشت, استخوان

                              و جوانی ای که بر صخره ها مانده است

    به گواه آنچه این نزدیکی است و آنچه آن دور دستهاست

     به گواه انبان خالی و انبار پریشان

     به گواه خاکستر به جامانده از آتش

    به گواه پاهای راهور

    به گواه روزی که سنگها به صدا در ایند

    به گواه پراو – کوه شاهد

   به گواه بیستون, کوه فرهاد

«چه فرهادها مرده در کوهها        چه حلاجها رفته بر دارها»

            از مرگ بگویم, یا از زندگی؟

                    از مرده ها بگویم, یا از زنده ها؟

              از آنهایی می گویم که مردند تا تاثیری در زندگی دیگران بگذارند.

  مهم نیست که من,تو, ما,بمیریم, مهم این است که بودن یا نبودن ما چه تاثیری در  زندگی دیگران داشته باشد

 

           دارمت دوست چون آگاهانه حرکت داری

          دوستت دارم چو می خوانی

                  همۀ ما مردنی هستیم

                                           پرنده هم مردنی است

          پرواز را به خاطر بسپار

                           مسیرها را بیاد آر, خط جاده ها را گذشتگان را

                                      

انهایی که دستمان را بگرفتند و پا به پا بردند

آنهایی که بر درگاه کوه ایستادند تا ما به سلامت عبور کنیم

آنهایی که روشنایی را از دل تاریک غارها برایمان به ارمغان آوردند

آنهایی که ما را با کوه, با فن با خود و..... آشنا کردند.

یاد آوریم :که وقتی بالا پشت بام خانه مان می رفتیم, سرمان گیج می رفت

یاد آوریم که: وقتی وسیله فنی را می دیدیم کلی آنرا ورانداز می کردیم

یاد آوریم ضرباتی را که با چکش به انگشتان خود زدیم

یاد آوریم که یادمان دادند و یاد گرفتیم

یاد آوریم که :حرکات را از ساده به پیچیده طی کردیم و اندک اندک به جمع مستان نزدیک شدیم

اکنون ضعیف ترین فرد گروه را حذف می کنیم!

و به پایش نمی ایستیم!

یادآوریم که:چند سال گذشت از آن تلاش جانانه , از تلاش مردانه, باید آغازمان را به یاد آوریم.

تا قدر حال و آینده را بدانیم

ما باید یکی شویم اگر صداقت داریم

باید خود را از یاد ببریم تا یکی شویم

صعودها عاقبت به فرود ختم می شوند

و پرواز همیشه به اوج نمی رسد

                                  چه کسی می گوید ما خسته ایم؟

هرگز

هرکس به طریقی دل ما می شکند      بیگانه جدا,دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست    من در عجبم که دوست چرا می شکند

از کوه آموختیم که:   

                            می توان در برابر  سختیها همچنان استوار ماند

                            می توان در مقابل نامهربانیها , مهربان بود

                    می توان در برابر گرسنگی و تشنگی و کمبود تحمل آورد

از کوه آموختیم که :

  باید در مقابل زیبایی سر تسلیم فرود آورد و در مقابل خالق این پدیده های طبیعی سجده کرد

تو به من آموختی که عشق بورزم

تو به من آموختی که همچون طوفان به وقت خشمگین شوم ولی نه برای همیشه

تو به من آموختی که با صبر و حوصله , سرمای زمستان را به لطافت بهاری مبدل کنم

تو به من آموختی که با صبوری,گرمای تابستان را با باران پائیزی خاموش کنم

تو به من اموختی که مرد باشم

مرد بودن سخت است,مرد بودن سخت است,مرد ماندن سخت تر

و کوهمرد شدن سخت تر از آن

مردانگی می خواهد کوهمرد شدن,نه فقط کوهنوردی

کوهمرد شدن,فقط کوهنورد بودن نیست

کوهمرد بودن یعنی انسان بودن

ای کوه از تو آموختیم که ایستاده باشیم و بمیریم

ما ایستاده ایم

                  و همچنان بر پیمان خود,همچون کوه استوار

همچنان باید گفت همچنان باید رفت

چه کسی می گوید,من تو ما نشویم,خانه اش ویران باد

ما تنها نیستیم

کوه تنها نیست

آری من هم چون شما غصه می خورم

                                    گاهی ز دست دشمن, گاهی ز دست دوست

            از که بگویم؟

                از تو گفتم

                از او گفتم

                 از خودمان بگویم:

                        من مائی هستم که بد بختانه در دستور زبان فارسی         

      به این نام گذاشته شده ام و گرنه عملی که نتیجه اش به جمعی برسد

                        من تو ندارد

                                        من فدای جمع شدن است

       در میان چاه سر کردن,درد خویش و دیگران گفتن

    از تو گفتم,

           از او گفتم که همانا که از خود گفته باشم

«زندگی زیباست ای زیبا پسند   زیبا اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت   کزبرایش میتوان ازجان گذشت»

    می توان از این فراز و آن نشیب هم گذشت

          می توان از سختیها با درجات بالا هم صعود کرد

                                           می توان از گذشت هم گذشت

                                   سختون هم صعود می شود

           نیم رخ هم به تمام رخ تبدیل می شود

می توان از 5/13هم گذشت

می توان بدون کپسول اکسیژن هم قلۀ اورست را فتح کرد,همچنانکه کرده اند

آری ,آری می توانی.....

                می توانی با همه باشی و با کسی هم نباشی

                می توانی من باشی

                می توانی ما باشی

                می توانی تک باشی و ترکتازی کنی

                می توانی رود باشی و جاری شوی

                می توان باران باشی و بر همه یکسان بباری بر گل و خار

                                  و همچون آب,هر ناپاکی را پاک کنی

می توانی سختی راه را به جان بخری و زخم برداری و حمایت میانی جا بگذاری

و همچنین می توانی مانند مورچه خوار,حمایت های میانی به جا مانده را قورت دهی

می توان آتش باشی و شرارهء خود را بر دل سیاه سرما بزنی

می توانی نور باشی و بر همگان پرتو افشانی کنی

می توانی پدر باشی و مهر خود را به فرزندان تشنهء محبت, با کشیدن دستی بر سرشان تقدیم کنی

می توانی چون عنکبوت برای دیگران تار صعود بتنی

                                               و یا چون قمقمک راه خود را بگیری و بروی

می توانی چون نی,ساده باشی و تهی دست ولی هزاران راز در اندرون خود داشته باشی

می توان بی تفاوت و خونسرد بود و پی کار خود رفت و کلاه خود را چسبید

ولی نمی توان کوهنورد بود و از حال همنوردان بی خبر

آری آری

« گر بر هوا پری مگسی باشی

ور بر زمین روی خسی باشی

کسی باشی

تا توانی دلی بدست آور تا کسی باشی»

[ دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٩ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ فروود ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
پيوندهای روزانه