کوهستان

درویشی را ضرورتی بیش آمد؛گلیمی از خانه ای یاری بدزدید.حاکم فرمود دستش ببرند. صاحب گلیم شفاعت کرد, که من او را بحل کردم. حاکم گفت:من بشفاعت تو حد شرع فرو نگذارم. گفت:راست فرمودی اما هر که از مال وقف بدزد؛ قطع یدش لازم نیاید؛ که (الفقیر لایملک ) هر چه درویشانراست وقف محتاجان است.

حاکم دست از وی بداشت و گفت:جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی ! الا از خانه چنین یاری. گفت:ای خداوند نشنیده ای؟ که گفته اند:خانه ی دوستان بروب و در دشمنان مکوب.

چون به سختی در بمانی تن بعجز اندر مده         دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/۸/۱٦ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ فروود ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
پيوندهای روزانه