کوهستان

 حکایت

 مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم. ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن ,‌تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهریره را به لقمه‌ای ننواختی و سگ اصحاب کهف را استخوانی نینداختی. فی الجمله خانه ی او را کس ندیدی در گشاده و سفره او را سرگشاده.

درویش بجز بوی طعامش نشنیدی    مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدی


شنیدم که به دریای مغرب راه مصر برگرفته بود و خیال فرعونی در سرحتی اِذا اَدْرَکَهُ الغَرَقُ بادی مخالف گرد کشتی بر آمدچنانکه  گفته اند:

با طبع ملولت چه کند هر که نسازد؟   شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی

دست دعا بر آورد و فریاد بیفایده کردن گرفت قوله تعالی فاذا ارکبو فی الفلک و عوا الله مخلصین له الدین.

دست تضرع چسود بنده ی محتاج را    وقت دعا بر خدا وقت کرم در بغل

**********

از زر و سیم راحتی برسان     خویشتن هم تمتعی بر گیر

چونکه این خانه از تو خواهد ماند  خشتی از سیم و خشتی از زر گیر

آورده‌اند که اقارب درویش داشت. ببقیت مال او توانگر شدند,و جامه‌ای کهن به مرگ او بدریدند و خز و دمیاطی بریدند هم در آن هفته یکی را دیدم ازیشان بر بادپایی روان و غلامی در پی دوان. با خود گفتم :

وه که گر مرده باز گردیدی   در میان قبیله و پیوند

ردّ میراث سختتر بودی   وارثان را ز مرگ خویشاوند

بسابقه معرفتی که در میان ما بود آستینش گرفتم و گفتم :

بخور ای نیک سیرت سره مرد      کان نگون بخت گرد کرد و نخورد

گلستان سعدی , باب سوم در فضیلت قناعت

[ یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٢۸ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فروود ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
پيوندهای روزانه