کوهستان
دردا که نو شکوفه های پرپر شده ی دامان الوند, در تن پوشی از برف سپید, چون حریر, و رایحه ای از نسترن سرخ, چه سرد و سنگین یاران را به وداع نشسته اند, و چه دلهای بخون طپیده ای از فراق سردشان, بسوخت از درد  داغ جدایی.

سنگ مازیار .  (روانشاد, فرهاد میرزا جانی)

 
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست

هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

افسوس که شد دلبر و در دیده گریان

تحریر خیال خط او نقش بر آب است

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

سنگ کشتی, فرهاد میرزاجانی

سمیه قهرمانی

اکبر سماوات


 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ فروود ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
پيوندهای روزانه