کوهستان

 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شگن  بشادی رخ گل , بیخ غم ز دل بر کن

 رسید  باد  صبا , عنچه   در  هوا   داری   ز خود برون شد و بر تن درید پیراهن 

پروردگارا, در آخرین لحظات و دقایقی که سال 1390  سپری میشود,بر ما حالتی را عرضه فرما که از منیت ها, خویشتن خواهیها,نادانی و غفلت و ترسها و ضعف ها, دور و آسوده گردیم. ما را به چراغ نور معرفت خویش آشنا گردان.از سالهای درد و رنج و تباهی که نه رنگ خاطره ای بر ان منقش است, و نه کور سوی صلاح و رفاه, ما  را برهان.

دیگر داروی تلخ طبیب نه از پی مداوا,بلکه از استمرار حضور بیمار است!و نه درس معلم از باب تعلیم! چون آموزش بهر کسب معاش است, بر پایه آزمندی روزگاران. نه از ان استاد و معلم که کلامش نشئه روحانی داشت خبری است. و نه از آن شاگرد که تلمذش کسب علم و معرفت بود اثری ؟ گذر از تنگنای سرد و سنگین زمان خالی از انسانهای پاک و با صفا و ه چه سخت طاقت فرسا است.

اکنون استاد و معلمی پاک نهاد و پاک اندیش که از فزاز سالهای دور,پس از تدریس و آموزش,به هنگام باز نشستگی, عمر پر برکت و گرانمایه خویش را به خدمت در موسسه خیره درمانگاه مهدیه همدان بعنوان مدیر درمانگاه سپری نموده,هم اینک در بستر بیماری است.معلمی که درس و کلاس او پر جاذبه ترین بود,و شاگردان بسیاری که از درس و کلاس بیزار و گریزان بودند,به مصداق:

 درس معلم ار بود زمزمه محبتی      جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

در درس و کلاس ایشان حاضر می شدند.آری او کسی نیست جز حاج خسین خلیلی..و در نزد شاگردانش عمو خلیلی. 

بنده که نه یارا و بضاعتی در هیچ زمینه ای ندارم, با تاسی از محضر بزرگان و طلب مرضی حضرت حق . با یاد و خاطر شریف آنان,آن امید را دارم. که خداوند بخشنده بر حال تباه من ببخشاید و رحمت آورد.

به نقل از سایت:نوشته های همایون رقابی‘ مطلب بسیار مفید و خواندنی را تحت عنوان,  خاطره ای از یک استاد  تقدیم کنم

 

 


خاطره ایی از استاد ما(دکتر شفیعی کد کنی)...
 
 
 
چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"

 

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ فروود ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
پيوندهای روزانه