کوهستان

 


                                                        باستانی پاریزی
یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می ریخت 
بر سر ما ز در و بام و هوا گل میریخت
سر به دامان منت بود و ز شاخ بادام 
بر رخ چون گلت آهسته صبا گل میریخت 
خاطرت هست که آن شب همه شب تا دم صبح 
گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می ریخت 
نسترن خم شده، لعل لب تو می‌ بوسید 
خضر گویی به لب آب بقا گل می ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من 
می زدم دست بدان زلف دوتا گل می ریخت 
تو به مه خیره چو خوبان بهشتی و صبا 
چون عروس چمنت بر سر و پا گل می ریخت 
گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود 
راستی تا سحر از شاخه چرا گل می ریخت؟

شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود 
که به پای تو و من از همه جا گل می ریخت

مطالب افزونتر در وب لاگ: رقص طوفان

http://kooh1000.blogfa.com/post-977.aspx

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فروود ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
پيوندهای روزانه