کوهستان

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند        که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

آیا ما چون ابری تیره و تار که دیگر توان بارش ندارد ! معنای سرور و با هم بودن و شادی و نشاط را از یاد برده ایم! آتش مظهر جاودانگی و عنصر حیات بخش آفرینش؛ بودن را سبب است.

در روزگای که فاصله ها انسانها را از هم دور ساخته ! گرما و روشنایی آتش برای لحظاتی گوتاه موجب گردهمایی انسانها شده! فرصت را مغتنم بشمریم و یاس و دم سردیها, و کژاندیشها را به شعله های سوزان آتش بیافکنیم. و از گرمیهای پر فروغ آتش دل و جان و خرد را روشن سازیم.

رو زردیها را به آتش بسپاریم و ابراهیم وار سرخی آتش را بطلبیم.
 
[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ فروود ]

در متن شعر اندکی غم و شکوه و گلایه مشهود است. در لحظات پایانی سال جاری و ابتدای سال جدید هستیم تفالی از سردیها و گژمداریها را زمزمه نمی کنم. بهار دل انگیز که نخستین روز از خلقت باریتعالی است  را به انتظار نشسته ایم به امید بارش باران رحمت او , که گرد ملال را از دل و تیرگیها را از رخ بزدائیم و از دیدار سبزه زاران و شگوفه های خیس باران زده مشام جان را تازه کنیم.


هوشنگ ابتهاج (ه.ا سایه)

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو هم سفر نیست
چه افتاد این گلستان را چه افتاد؟!
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا پروانگان را پر شکسته‌است
چرا هر گوشه گرد غم نشسته‌است
چرا خورشید فروردین فرو خفت
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر دارد بهار نو رسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی به روی سبزه‌ی نو


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ فروود ]

خون دل

به تجرع خون  دل را ز غمت چنان  بنوشم           که  بدامنم  نیفتد  همه   خون  اشگ  جوشم

نه  ز گلستان  عشقت  نشود   که  چینم  آیا        گل حسرت وصالت که بشوق جان   فروشم

در میکده  گشودی  که زنم  رهت به  ساغر        مگشا  که این  تغافل به ره تو من  نکوشم!

همه زهد و پارسایی  نشود  نصیب  هر کس       به ره جنون کشاند  که  چو سر خود  بپوشم

تو رها مکن  به  شانه  همه  زلف  تابدارت             که چنین  نیفتم از پا و  زعشق  تو  خروشم

نه ز صومعه  گسستم  که ز دام  زهد رستم        که به جمع میگساران ز چه خرقه من بپوشم

شب  عاشقان    بیدل  به   غم  کسان  سرآید       نه  یکی غم  زمانه  که هزار  و من  خموشم

همه درد ورنج و حرمان بود این  پیام طوفان         نرسد بگوش تو جان  مگر از زبان به گوشم  

 سروده شده در سال 1355 .

تقدیم به شاعر بزرگوار سرکار خانم زهره نساجیان.

.آدینه 24/11 93 در مسیر میدان میشان و تخت نادر با دوستان همنورد بزرگواری مواجه شدیم و از محضر آن عزیزان بهرمند شدم.

از جمله کوهیار عزیز و ارجمند آقای پوریا بوجاریان شاعر پر توان شهر همدان که دارای خلق و منش مردمی و بسیار فروتن و متواضع است. و اشعار روان و سلیس او بسیار دلنشین و زیباست و این فرصت را مغتنم دانسته و به معرفی ایشان که حقی به سزا در جامعه ای ادبی و کوهنوردی این سامان دارند بپردازم. 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۳ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فروود ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
پيوندهای روزانه